چهارشنبه, 01 آذر 1396 ساعت: 10:44
 
   

 
از ازدواج 1100تومانی تا فرماندهی تیپ و ارادت ویژه به خاتمی/ چگونه استاندار کرمانشاه شدم! مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کشنا   
یکشنبه, 07 اردیبهشت 1393 ساعت 08:41

روایت های خواندنی از رضایی بابادی؛

از ازدواج 1100تومانی تا فرماندهی تیپ و ارادت ویژه به خاتمی/ چگونه استاندار کرمانشاه شدم!

 

 

 

آژانس خبری کرمانشاه: روایت های زندگی افراد مختلف به ویژه سیاستمداران و مسئولان و هنرمندان همیشه جالب، جاذب و خواندنی بوده و هست و جالب تر اینکه شخصی خودش مفصل آنرا تعریف کند.

به گزارش کشنا مهندس ابراهیم رضایی بابادی نیز اتوبیوگرافی خود را بسیار روان و ساده تعریف کرده که در نوع خود جالب و جذاب است. با هم بخوانیم:

تولد و کودکی در آبادان

صبح های آبادان از یادم نمی رود. خانه مان و کوچه ای که هر صبح زن ها جلوی خانه هایشان را آب پاشی می کردند و بوی نم بر میخاست. همسایه های مان را خوب یادم هست. یکی عرب بود، یکی ترک بود، همسایه روبه رویی که هیچ وقت یادم نمی رود ملایری بود، این طرفی اصفهانی بود، آن طرفی مثل ما بختیاری بود. همه مثل پدر من برای کار در شرکت نفت به آبادان آمده بودند. چقدر کوچه ی ما و همه کوچه های آبادان شبیه ایران بود. کوچه های آبادان مثل ماکت کوچکی از ایران، همه ی اقوام و مذاهب را دیوار به دیوار کنار هم نگه داشته بود. آن کوچه ها از یک جهت دیگر هم شبیه ایران بود و آن اینکه نان همه آن خانه ها بسته به نفت بود. پدرم دوست نداشت ما فقط متکی به نفت باشیم و یک مغازه پارچه فروشی هم داشتیم. من جلوی مغازه پدرم می نشستم و کار های مغازه را انجام می دادم، چون پدرم باید به شرکت نفت می رفت. بختک نفت روی زندگی مان بود و بعدها هم که بزرگ شدم و سر از اقتصاد و سیاست در آوردم، تازه فهمیدم بختک وابستگی به نفت روی همه ی کشور و تاریخ کشورم سایه انداخته است. با پدرم می رفتیم و او حقوقش را می گرفت. شرکت نفت هر دو هفته یک بار حقوق می داد  . 

من شش اسفند هزار و سیصد و سی و سه، یک سال بعد از کودتای بیست و هشت مرداد به دنیا آمدم. آن کودتا هم به خاطر نفت بود. نه... حرف از نفت نزنیم. ترجیح می دهم از قسمت های خوب بگویم. پدر و مادر من، دختر دائی و پسر عمه بودند . در چهار محال ازدواج کرده بودند و بعد به آبادان آمده بودند  . 

داشتم می گفتم که در کوچه ما از همه جای ایران بودند. با هم رفیق بودیم همه به هم نزديك بودیم. مثلا با یکی از همسایه هایمان که کرمانشاهی بودند و خانه كناري ما زندگی می کردند؛ خیلی صمیمی بودیم. طوری که ما بچه ها به مادرهای هم خاله می گفتیم و مانند یک خانواده اگر چیزی نیاز داشتیم به خانه ی همدیگر می رفتیم و مانند خانه ی خودمان برمی داشتیم و بعد سر جایش می گذاشتیم. ما در خانه تنور داشتیم. یک روز مادر من برای هر دو خانواده نان می پخت و یک روز مادر آنها می آمد و توی تنور ما برای هر دو خانواده نان می پخت. آن روزها، آن کوچه ها و زندگی مسالمت آمیز ما و  همسایه هایی که هر کدام از یک فرهنگ و قوم متفاوت بودیم، بزرگترین درس ها را به من داد.  شاید با اتکاء به همین تجربه بود که بعد ها توانستم، در جاهای مختلف ایران به وزارت کشور خدمت کنم و احساس ناراحتی نداشته باشم. شاید آن تجربه ها حالا در کرمانشاه به کارم می آید. استاندارِ جایی شدم که معروف است به هندوستانِ ایران، از بس که در این استان تنوع اقوام و مذاهب وجود دارد  .

پدر بعد از جنگ باز نشسته شد و بعد هم با مادرم به شهرکرد برگشتند. خانه ی قدیمی ایی را که داشتند، بازسازی کردند و همانجا تا پایان عمر زندگی کردند  .

آن زمان ها سالهای دبستان شش کلاس بود. این شش کلاس پشت سر هم در رؤیاهای بهشت کودکی گذشتند. در دبیرستان کم کم با سیمای واقعی زندگی رو در رو می شدم. دبیرستان "دانش" بودیم. یکی از مدیران ما آقای کیاوش بود که بسیار بر روحیه ما تاثیر گذاشت. جدی بود و اولین بار سیمای اقتدار را در صورت او دیدم. آقای کیاوش در اوايل انقلاب، نماینده ی مجلس خبرگان قانون اساسي شد و چند دوره نماینده آبادان در مجلس شوراي اسلامي بود. آقای کیاوش آدم عجیبی بود. فرهنگی بود، مدیر بود، دبیر بود، انقلابی بود  .

دوران دبیرستان را آنجا گذراندیم. اما سطح علمی آنجا خیلی بالا نبود و پاسخگوی تشنگی ما نبود. به انتخاب رشته که رسیدیم. ریاضی را انتخاب کردم. در واقع مسئله ام شیمی بود. این درس را خیلی دوست داشتم. از دوره ی دوم دبیرستان  شیمی داشتیم ولی من از سالهای قبل حتی از پنجم ابتدایی با کلمات و اصطلاحات شیمی آشنا شده بودم. پسرعمويي داشتم که دانش آموخته ی دانشگاه شیراز در رشته مهندسی شیمی بود و از نخبگان بود. تحت تاثیر او من به شیمی علاقه مند شده بودم و برای اینکه شیمی را در دانشگاه ادامه بدهم در دبیرستان به رشته ریاضی رفتم  .

از همان سال اول دبیرستان با دستگیری چند تن از معلم های مان كه توده ای بودند مواجه شدم. نام هایشان هنوز یادم هست. جالب است بدانیدکه اولین بار بحث اسرائیل و غصب فلسطین را از یکی از این معلم ها شنیدم. او برای ما این مسائل را تشریح کرد  .

شاید یک، دوماه از دستگیری آنها گذشته بود که همه ی بچه های کلاس قرار گذاشتیم و همه با هم پیاده به اداره ی فرهنگ آبادان رفتیم و آن جا ایستادیم. رئیس اداره بیرون آمد وگفت: «اینجا چه خبر است؟ چرا آمده اید و از کجا آمده اید؟» یکی از بچه ها گفت: «چرا برای ما معلم نفرستاده اید؟» رئیس اداره ی فرهنگ گفت: «معلم فرستاده ایم.» یکی از بچه ها گفت: «کجا فرستادید؟ چرا دروغ می گویید؟ برای ما دبیر نیامده. پس شما آنها را کجا فرستادید؟». آن طرف تر  یک ریو ارتشی بود. رئیس اداره فرهنگ که معلوم بود عصبی شده به آن ریو ارتشی اشاره کرد و گفت: «اگر نروید می دهیم ببرندتان.» و ما را  تهدید کرد. این اولین باری بودکه من مزه ی تهدید و بافت منحوس کلام تهدید آمیز را حس کردم. آن میدان حفره ای شد که من در آن دیدم که تا چه حد ممکن است حرمت آدمی پیش چشم کسانی که به انسانیت بی تفاوتند، بی ارزش باشد  .

شعر «آی آدمها»ی نیما یوشیج از آن سال ها یادم مانده که طعم کوچه و خیابانِ آن سالها طنین این شعر را داشت، گاهی مسیر مدرسه تا خانه را می دویدم تا بتوانم این شعر را چندین بار بخوانم  :

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد وخندانید! / یک نفر در آب دارد می سپارد جان/ یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند/ روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید   ...

   ...آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!/ نان به سفره، جامه تان بر تن / یک نفر در آب می خواند شما را  .

در تیر ماه سال پنجاه و دو دبیرستان را به پایان رساندم و در کنکور همان سال قبول شدم. به دانشگاه تبریز رفتم و شیمی خواندم. تا سال پنجاه و شش که مدرک لیسانس ام را گرفتم، آنجا بودم  .

به مجله فردوسی و مهرنامه علاقه داشتم

در دوره دبيرستان مطالعه مجله فردوسی از علایق ویژه من بود. مجله ای با محتوای سنگین و روشنفکری بود. آن زمان برای ما حکم مجله ی مهرنامه را برای جوانان امروز داشت. فهم مطالب این مجله و مجله های مشابه برایم خیلی سخت بود، اما به هر حال می خواندم. گاهی هر مطلب را چندین بار می خواندم. مثلا بحث هایی مانند اگزیستانسیالیسم و سارتر و این دست مباحث که برای فهم شان کلی باید دقت می کردم  .

چون در دبیرستان با بحث های انقلاب و کارهای انقلابی آشنا شده بودیم، در دانشگاه این بحث ها تبدیل به مسئله ای عادی شده بود. فضای سالهای دانشگاه بسیار رادیکال تر بود. در مناسبت هاي خاصي مانند شانزده آذر، حضور پلیس محسوس بود و ما هم مثل چریکها لباس می پوشیدیم. پاچه های تنگ و کفش مناسب برای دویدن و کلاه هایی که وقتی آن را پایین می کشیدی فقط چشم هایت بیرون بود. سال اول دانشگاه حدود نُه واحد ما را محروم کردند  .

سال دوم، قضیه ی شانزده آذر پنجاه و سه را ما شروع کردیم. به خاطر همان مراسم یکی از بچه ها را به جای من دستگیر کردند و کتک زدند. البته بعدها برایمان  تعریف کرد که چه بر او گذشته و چقدر اذیت شده است. پانزده خرداد پنجاه و چهار باز دانشگاه را به هم ریختیم. نه اینکه فکر کنید دویست نفر بودیم. نه، در مجموع ده پانزده نفر بودیم که می آمدیم داخل بازار چند تا شعار می دادیم و در می رفتیم  .

در همان خرداد سال پنجاه و چهار تصمیم گرفتیم امتحان ندهیم. در واقع نگذاشتیم که در کل دانشگاه امتحان برگزار بشود. می خواستیم پانزده خرداد خوبی شود و بازتاب داشته باشد. آن سال پانزده خرداد از تبریز شروع شد. روزهای امتحانات فرا رسید، اما کسی امتحان نداد. دانشگاه امتحان را عقب انداخت و گفت که مثلا از فلان روز بیائید امتحان بدهید. ساختمان دانشگاه ما سه درب ورودی داشت و ما جلوی درب اصلی دانشگاه جمع شده بودیم. استاندار وقت، سپهبد اسکندر آزموده بود. خودش آمد که با ما صحبت کند که دست برداریم و به اصطلاح بگذاریم امتحانات برگزار شود و... اما ما به حرف های او توجهی نکردیم و به سمت شهر حرکت کردیم، از آن طرف هم بچه های دیگری راه افتاده بودند. یک هفته ای تقریبا حکومت نظامی که نمی شود گفت اما در تبریز وضعیت کمی فوق العاده حاکم شده بود  .

ترم قبل را به خاطر شانزده آذر مشروط شدیم و ترم خرداد را هم به خاطر همین پانزده خرداد مشروط شدیم. در مرز اخراج بودیم که یک مهلت برایمان پیش آمد. حدود پانزده، بیست روزی جدی درس خواندم و معدلم هفده شد. دوران دانشگاه پر از خاطرات ریز و درشت است که مجالی برای شرح آنها نیست  .

هم دوره رحیم صفوی، آیت اللهی، حسین علایی و شهید باکری بودم

از هم دوره اي هاي من در تبريز، یکی آقای خرم بود (که وزیر راه و ترابري شدند)، آقای رحیم صفوی(فرمانده قبلی سپاه)، آقای حسین رحیمی(که سال ها رئيس سازمان سنجش بود)، سردار حسین علایی، آقای مهندس آیت اللهی(که استاندار تهران بود)، آقای مهندس صوفی (که وزیر تعاون بودند) و همچنین آقای آيت اله آزرمی که الان معاون سیاسی امنیتی است .

 

از شهدا هم، شهید باکری، شهید آل اسحاق، شهید سلیمی و شهید نوری از هم دوره اي هايم بودند.

آذر ماه سال پنجاه و شش به خدمت سربازی رفتیم. درست یک سال از خدمت ما می گذشت که حضرت امام دستور دادند که سربازها پادگان ها را ترک کنند. من هم فردای فرمان امام از پادگان فرار کردم. در کتاب اسناد انقلاب اسلامی به روایت ساواک، جلد بیست و یک، صفحه دویست و شصت و هفت حکم دستگیری بنده وجود دارد. البته فقط یک حکم دستگیری ساده است. ما مثل خیلی ها نه شکنجه شدیم نه کار خاصی انجام دادیم. فقط از این متعجبم که آن روز سربازهای زیادی از پادگان ها فرار کردند، چرا به طور مجزا حکم دستگیری من چاپ شده بود.

وقتی امام دستور داد، به پادگان ها برگشتیم. انقلاب هم پیروز شده بود. من تا برگشتم بچه ها شناختند و گفتند که تیمسار یا همان فرمانده ی قبلی مان را دستگیر کرده ایم و به خاطر شناخت قبلی ای که از من داشتند، گفتند که با هم پادگان را اداره کنيم. من لباس هایم را عوض کردم و كارم بعد از پيروزي انقلاب شروع شد و به همین سادگی آنجا رئیس شدم.

 بچه ها من را جلو انداختند و من را از گروهان به عنوان فرمانده انتخاب کردند. همین اتفاق در گردان هم افتاد و من را به عنوان فرمانده گردان انتخاب کردند. بعد به تیپ رفتیم و آنجا هم مرا به عنوان فرمانده ی تیپ انتخاب کردند. با سرعت بالایی این مراحل طی شد و انتخاب ها صورت گرفت.

فرمانده تیپ شدنم یکساله انجام شد

یک ساعت هم طول نکشید. که من به فرماندهی گروهان و بعد گردان و بعد تیپ رسیدم. حالا که به آن روزها فکر می کنم خنده ام می گیرد. اما به هر حال این جور ارتقا های شتابزده از خصوصیات همه انقلاب هاست. به آن موقع خنده ام می گیرد. که چقدر سریع من که تا دیروز سرباز فراري بودم، حالا شده بودم فرمانده تیپ. البته خب من رعایت می کردم و احترام افرادی که قبلا مافوقم بودند را نگه می داشتم.

من از یک سال هایی به بعد طرفدار اسلام رحمانی نشدم، از اول با خشونت مشکل داشتم. من هیچوقت با آبروی کسی بازی نکردم. نهایت چیزی که اسمش را می گذارند رأفت اسلامی چه احترام و چه حرمت  انسان ها را از همان موقع،  نه الان که سی و چند سال از انقلاب گذشته است، رعایت می کردم و همچنان رعایت کردم. یک حس خوبی از این عملکردم دارم و از هیچکدام از کارهایی که آن زمان انجام دادم پشیمان نیستم، چون نه با آبروی کسی بازی کردم  نه تا آنجایی که یادم هست با کسی بداخلاقی کردم. حرمت و قانونمندی برایم بسیار مهم بود.

در پایان اردیبهشت پنجاه و هشت خدمت من تمام شد. قبل از اینکه خدمتم تمام شود به من گفتند که بخشدار شوش بشوم که قبول نکردم، بعد گفتند که شهردار اندیمشک بشوم که آن را هم قبول نکردم و گفتم که فلانی از من اولی تر است. نه تنها من بلکه به طور کلی فضای عمومی آن زمان طوری بود که افراد برای گرفتن پست شیرجه نمی زدند، مثل حالا نبود. در نهایت به من گفتند که معاون شهردار دزفول بشوم که چون با شهردار آنجا دوست بودم، قبول کردم و رفتم. استحکام روابط دوستی در آن زمان به این اندازه قوی بود. اگر ارتقاء من در خدمت سربازی ناگهانی و بی قاعده بود و به آن اعتراف هم کردم اما در کار اجرایی واقعا پله ها را یکی پس از دیگری به ترتیب بالا رفتم.

ابتدای فروردین سال شصت، شش ماه بعد از آغاز جنگ، ازدواج کردم. سه فرزند هم دارم که در همین دهه شصت به دنیا آمدند. اولی در سال شصت و یک به دنیا آمد. دومی متولد سال شصت و چهار و سومی هم در سال شصت و نه.

بخش اول:

لینک بخش دوم:

http://www.kshna.com/index.php/news/34-1390-11-07-10-48-54/1954-1393-02-07-05-35-10

 
12 امتیاز
 

http://www.598.ir/

 

طراحی و تولید: گروه نرم افزاری ترنج